| تبلیغات | X | |
|
بسم رب العباس اشعار در مدح علمدار کربلا-سری9 ![]()
ديده ام ، در كربلاى دست تو عالمى را مبتلاى دست تو كربلا اين قدر شيدا نداشت بى تو و بى ماجراى دست تو هر كه با دست تو دارد، عالمى من كه مى ميرم براى دست تو مى كشد اين حسرتم آخر كه كاش بود دست من به جاى دست تو ديدم از آغاز، پايانى نداشت قصه خون گريه هاى دست تو شط بدان طبع رسا حتى نداشت يك دو بيتى در رثاى دست تو در حريمت ماسوا بيگانه اند كيست آيا آشناى دست تو؟ سايه هم ، همسايه نامحرمى است گر چه مى افتد به پاى دست تو كار از دست تو مى آيد كه نيست هيچ دستى ماوراى دست تو كعبه از بعد تو مى پوشد سياه تا نشيند در عزاى دست تو اى به سوداى تو، اسماعيل ها سر نهاده در مناى دست تو دست خود شستى زآب ، اى روح آب ! من به قربان صفاى دست تو! ديده ام ، شعر بلندم نارساست پيش آن طبع رساى دست تو
با عرض سلام خدمت همکار عزیز
|